تبلیغات
قلمرو یک دختر ایرانی - مطالب ابر مطالب خواندنی

بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه می نگری


Admin Logo
themebox Logo




تاریخ:شنبه 2 آبان 1394-11:24 ق.ظ

نویسنده :sheyda @

اشعار عاشورا

اشعار روز عاشورا, اشعار شام غریبان

چون خودی را در رهم کردی رها
تو  مرا  خون،  من  ترایم  خونبها


هرچه بودت، داده ایی اندر  رهم
در رهت من هر چه دارم می دهم


شاه گفت ای محرم اسرار ما
محرم اسرار ما از یار ما


گرچه تو محرم به صاحبخانه ایی
لیک تا اندازه ای  بیگانه ایی


آنکه از پیشش سلام آورده ایی
وآنکه از نزدش پیام آورده ایی


بی حجاب اینک هم آغوش منست
بی تو رازش جمله درگوش منست


از میان رفت آن منی و آن تویی
شد یکی مقصود و بیرون شد دویی


گر تو هم بیرون روی نیکوترست
زآنکه غیرت آتش این شه پرست


جبرئیلا رفتنت زینجا نکوست
پرده کم شو در میان ما و دوست


رنجش طبع مرا مایل مشو
در میان ما و او حایل مشو


از سر زین بر زمین آمد فراز
وز دل و جان برد بر جانان نماز


با وضویی از دل و جان شسته دست
چار تکبیری بزد بر هر چه هست


گشته پر گل ساجدی عمامه اش
غرقه اندر خون نمازی جامه اش


و آن سپاه ظلم و  آن  احزاب جور
چون شیاطین مر نمازی را به دور


تیر بر بالای تیر  بیدریغ
نیزه بعد نیزه  تیغ از بعد تیغ


قصه کوته شمرذی الجوشن رسید
گفتگو را   آتش خرمن  رسید


ز آستین، غیرت برون آورد دست
صفحه را شست و قلم را سر شکست

 

شعر روز عاشورا, اشعار ویژه عاشورا

شعر روز عاشورا

 

 لاجرم آن شاهد صبح ازل
پادشاه دلبران عزوجل


چون جمال بی مثال خود نمود
ناظران را عقل و دل از کف ربود


پس شراب عشقشان در جام (پیمانه)ریخت
هر یکی را در خور اندر کام ریخت


باده شان اندر رگ و پی جا گرفت
عشقشان در جان و دل مأوا گرفت


جلوه ی معشوق شور انگیز شد
خنجر عاشق کشی خونریز شد


پس به راه امتحان شد رهسپار
خواست تا پیدا کند آلات کار


بانگ برزد فرقه ی ناکام را
بی نصیبان نخستین جام را


کای زجام اولین تان اجتناب
جام دیگر هست ما را پر شراب


ظلم می ریزد از این لبریز جام
ساقیش جام شقاوت کرده نام


مستی آن عشرت و عیش و سرور
نشئه ی آن نخوت و تاز و غرور


هر دو می لیکن مخالف در خواص
هر یکی را نشأه یی ممتاز و خاص


آن یکی مشحون ز تسلیم و رضا
آن یکی مملو ز آسیب و قضا


کیست کو زین جام گردد جرعه نوش ؟
پند ساقی را کشد چون دُر به گوش ؟


پرده پیش چشم حق بینان شود
آلت قتاله ی اینان شود


ظلمتی گردد بپوشد نور را
فوق روز آرد شب دیجور را


بر کشد بر قتلشان شمشیر تیز
جسمشان راسازد از کین ریز ریز


تلخ سازد آب شیرینشان به کام
روز روشنشان کند تاریک شام


گردد از تأثیر این فرخ شراب
از جلال و جاه و منصب کامیاب


لیکن آخر نار سوزان جای اوست
دوزخ آتشفشان مأوای اوست

اشعار روز عاشورا, اشعار شام غریبان

 

كـشـتـه دیـن گـفـت خـواهـم بـا خـدا سـودا كنم
مـیـروم در كــربـ‍ـلا تــا نـهـضـتـی بـرپـا كنم


مـن حـسـیـنـم نـوگـل بـسـتـان زهــرای بـتــول
حكـم یـزدان را مـیـان مـسـلمین اجرا كنم


مـیـروم تـا داد مـظـلـومــان سـتــانــم از یـزیـد
دیــن خـیــرالــمـرسـلـیـن را تا ابد احیا كنم


مـیـروم بـا دشـمـن قـرآن بـجـنـگـم چون علی
روزگــار ظـالـمـیــن را چـون شب یلدا كنم


مـیـروم بــا خــون یـــاران و جــوانـان عـزیز
آبـیـاری گـلــسـتــان عـتـرت طــاهــا كـنــم


مـیـروم تـــا از دم تــیـــغ عـــدالـــت تـــا ابـــد
نـقـش ظـالـم نـاپـدیـد از صـفحه ی دنیا كنم


مـیـروم تـا ریـشــه كــن ســازم بـنـای ظلم را
مـیـــروم تــا كــاخ عــدل و داد را برپا كنم


مـیـروم تــا خــون پــاك اكــبــر و عــبـاس را
از دل و جان در ره معشوق خود اهدا كنم


مــیـروم دسـت سـتـم كـوتــه كـنم از جان خلق
گـمـرهـان را رهـبـری بـا خـطـبه غرا كنم


مـیــروم تــا بــا بـیــان نــغـــز و گـفـتار فصیح
ظـالـم غـافـل ز حـق را تـا ابـد رسـوا كـنم


مــیــروم تـا كـشــتــی دیـن را بـه ساحل آورم
مـسـلـمیـن را ایمن از طوفان محنتها كنم


مـیـروم تـا بـا فـداكـــاری هـفـتــــاد و دو تـــن
دفـتـ‍ر تـاریـخ دین حق به خون امضا كنم


مـیـروم بـهـر نـجـات عـاصـیــان در روز حشر
خـط آزادی طـلـب از خــالــق یـكــتــا كنم


میروم امروز تا صد چون «حیاتی» را به دهر
فــارغ و آســوده از انــدیــشــه فـردا كنم

 

منبع:emam8.com



نظرات() 
دنبالک ها: آشنایی با واقعه عاشورا  واقعه ی کربلا اتفاق می افتد  هَل مِن ناصر یَنصُرنی 

تاریخ:جمعه 27 تیر 1393-04:38 ب.ظ

نویسنده :sara a

فرق بین وابستگی و دلبستگی چیست؟

وابستگی یعنی میخواهمت ؛ چون مفیدی

 

دلبستگی یعنی میخواهمت  ؛ حتی اگر مفید نباشی

 

 

              

 

من به خودکار گران قیمت روی میزم برای جلسات مهم، وابسته ام

 

اما به جعبه ی آبرنگ بی خاصیتی که یادگار دوران کودکیم است دلبسته ام

 

من به میز مدیریت که هر روز پشت آن می نشینم وابسته ام

 

اما به آن گلدان کوچک کاکتوسی که کنار پنجره گذاشته ام، دلبسته

 

من به کتابهای مدیریتی کتابخانه ام وابسته ام اما به کتاب های شریعتی روی میزم دلبسته

 

 

 

 

وابستگی ها را جامعه و فرهنگ و والدین می آموزند و پرورش میدهند اما دلبستگی ها انعکاس خود واقعی من هستند.

منبع:سایت تفریحی گیز میز



نظرات() 
نوع مطلب : پند آموز 

تاریخ:سه شنبه 17 تیر 1393-01:38 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

خدایا!!!!!!



نظرات() 
نوع مطلب : خدایا  ستایش 

تاریخ:دوشنبه 9 تیر 1393-08:25 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

حداقل یک‌بار در زندگی این کارها را انجام دهید

بیشتر کارهایی که در زندگی انجام می دهیم، روتین و واکنشی هستند و عمدی و آگاهانه نمی باشند. در اینجا به 20 موردی اشاره می کنیم که هر کس حداقل یک بار در زندگی بهتر است آنها را تجربه کند.

 

20 موردی که بهتر است حداقل یک بار در زندگی انجام دهید

برای زندگی بهتر,نقطه ای از زندگی

 

1. کسب و کار خودتان را راه بیندازید.

فکر کنید ببینید آیا می توانید خودتان رئیس خودتان باشید. چه بخواهید ابرشرکت بعدی دنیا را تأسیس کنید، یا در محله خود مغازه کوچکی باز کنید یا در منزل خود کار آزاد انجام دهید، شما لیاقت و ارزش تجربه آزاد کار کردن را دارید.

 

2. در یک کشور خارجی زندگی کنید.

تا جائیکه پس انداز و برنامه شما برای بقیه زندگی اجازه می دهد، با اقامت گزیدن در کشوری دیگر، در فرهنگ متفاوتی غرق شوید. اغلب کشورها ویزای 60 یا 90 روزه می دهند و بسیاری از شهرها منازل اجاره ای کوتاه مدتی ارائه می دهند که قیمت های آنها از قیمت های تعطیلات کمتر است. بین توریست بودن و مقیم خارج بودن، یک دنیا فرق هست. بروید و خودتان کشفش کنید.

 

3. یک خانه بخرید.

چه کسی هست که رویای خانه دار شدن نداشته باشد؟ رکود بازار و ضبط رهن های متعدد در چند سال گذشته این رویا را خراب کرده است، ولی هنوز برای اغلب مردم امید هست. با آنکه اجاره نشینی تنوع و انعطاف پذیری بیشتری دارد، ولی هیچ چیز مثل خانه خریدن نمی شود.

 

4. ساحل به ساحل سفر کنید.

حداقل یک بار در عمرتان، آخرین سفر جاده ای را تجربه کنید. کل کشور را بپیمایید و از مسیر دیگری برگردید. مناظر و تجربه این سفر فراموش نشدنی است.

 

5. بگذارید قلبتان بشکند.

هیچ کس دوست ندارد دلش بشکند، ولی درد عاطفی بخش اجتناب ناپذیری از زندگی است و اغلب پیش نیازی برای توسعه شفقت و مهربانی و بازشناختن و قدردانی از عشق واقعی به هنگام یافتن آن است.

 

6. تشویق جمعی دریافت کنید.

کاری انجام دهید که شایسته تشویق جمعی باشد، چه قهرمان ورزشی باشید، چه بازیگری باشید که بعد از اجرای تئاتر از سوی مخاطب تشویق می شوید، با این کار خود را در میان تشویق بلند و تأیید جمع غرق می کنید.

 

7. دفتر خاطرات داشته باشید.

در نقطه ای از زندگی تان، الگوهای افراد موفقی همچون نخست وزیرها، هنرمندان، رؤسای جمهور و نویسندگان را دنبال کنید یعنی افکار، بینش ها و مشاهدات روزانه خود را یادداشت کنید.

 

8. اعتقاد معنوی داشته باشید.

خوب است که انسان واقعیات را در نظر داشته باشد و انتخاب روشن و تکذیب ناپذیری داشته باشد، ولی زندگی همیشه بدین صورت پیش نمی رود. گاهی باید فقط به غرایز خود اعتماد کنید، اعتقاد معنوی داشته باشید و ببینید که به کجا می رسید. شاید به جای جالب و خوبی برسید که اگر فقط با منطقتان جلو می رفتید اینطور نمی شد.

 

9. چیزی پس بدهید.

زندگی با شما خوب تا کرده است، پس باید کمی از زمان، استعداد و پولی که به سختی بدست آورده اید را برای کمک به افراد بدشانس تر اختصاص دهید. بدین ترتیب نه تنها زندگی افرادی که با آنها در تماس مستقیم هستید را بهبود می دهید، بلکه خودتان و جامعه تان را غنی کرده اید.

 

10. یک خانه طراحی کنید و بسازید.

دیگر سعی نکنید زندگی خود را در فضاهایی جا دهید که توسط افرادی طراحی شده اند که نیازهای شما را درک نمی کنند. برای خودتان مکانی بسازید. چه این مکان خانه رویاهایتان باشد، چه یک کلبه ییلاقی، حداقل برای یک بار در عمرتان خودتان یک خانه طراحی کرده و ساخته اید.

 

11. با موادی که خودتان پرورش داده اید، غذا بپزید.

اکثر ما توجه نمی کنیم که برای تولید غذایی که هر روز می خوریم چقدر تلاش شده است. با پرورش مواد غذایی خودتان برای یک فصل، با این واقعیت روبرو شوید. این کار باعث می شود که به کشاورزان و مزرعه داران احترام بگذارید و قدر آنها را بدانید.

برای زندگی بهتر,نقطه ای از زندگی

12. یک اثر هنری که دوست دارید بخرید.

هنر اصیل می تواند یک سرمایه گذاری یا یک ولخرجی باشد، ولی حداقل اطمینان می یابید که تصمیم به خریدن هنری گرفته اید چون به ندای دلتان گوش داده اید نه کیف پولتان. قیمت و ارزش فروش مجدد آن را فراموش کنید و یک اثر هنری بخرید فقط بدین دلیل که دوستش دارید.

 

13. در دشت و صحرا چادر بزنید.

چادر زدن در حیاط خانه هم سرگرم کننده است، اردو زدن با خودرو در پارک ملی هم جالب است، ولی ماجراجویی واقعی این است که به قلب طبیعت بروید و در طبیعت چادر بزنید. با ترک کردن تمدن و اتکا به خود و همراهانتان، می توانید توانایی ها و خصوصیاتی را کشف کنید که هرگز فکر نمی کردید در وجودتان باشد.

 

14. به تعطیلات طولانی بروید.

یک سال تعطیلات می تواند رویای هر کسی باشد، ولی معدود کسانی هستند که این کار را می کنند. یکی از آنها باشید. پول پس انداز کنید و به خودتان یک سال یا چند ماه مرخصی بدهید. سفر کنید، علایق خود را دنبال کنید و برای فصل بعدی زندگی خود برنامه ریزی کنید.

 

15. یک تکه از مبلمان را خودتان بسازید.

کمی وقت برای یادگیری نجاری و چوب کاری بگذارید. سپس برای خودتان چوب خوبی تهیه کنید و یک میز، کتابخانه یا صندلی بسازید. مبلمانی که خودتان می سازید همیشه برایتان بیشتر از مبلمانی که می خرید معنا دارد، لازم نیست که حتماً چیز با ارزش و گرانی باشد.

 

16. غواصی کنید.

بیش از 70 درصد زمین با آب پوشیده شده است. با غواصی، به کشف زیبایی و شگفتی زیر آب بروید.

 

17. یک حیوان خانگی داشته باشید.

هیچ چیز بیشتر از تقسیم زندگی خود با حیوانی که دوستش دارید، باعث نمی شود که با انسانیت خود تماس برقرار کنید. حیوانات خانگی بی شرط و شروط به ما عشق و زندگی یاد می دهند.

 

18. کاری انجام دهید که واقعاً شما را می ترساند.

این کار فتح یک قله باشد، یا شیرجه زدن از یک هواپیما، یا سوار شدن به یک رولر کاستر عظیم، با انجام کاری که شما را به معنای واقعی کلمه می ترساند و با غلبه کردن بر این ترس، شخصیت شما رشد می کند.

 

19. موضعی اتخاذ کنید.

موضعی اتخاذ کنید و در مقابل بی عدالتی یا در دفاع از اصلی که به آن اعتقاد دارید بایستید. اگر می دانید که حق با شماست، با شجاعت عمل کنید و تحقیر و ذلت را نپذیرید، ریسک آن هر چه می خواهد باشد.

 

20. شغلی را انتخاب کنید که واقعاً برایتان مهم است.

اغلب اوقات ما بر مبنای مقدار درآمد یا میزان اعتبار و پرستیژ یک شغل، آن را انتخاب می کنیم. اندک کسانی هستند که آنقدر خوش شانس هستند که کاری را انجام می دهند که واقعاً برایشان معنادار است. حداقل یک بار در زندگی، سعی کنید یکی از آنها باشید.

منبع:برترین ها



نظرات() 
نوع مطلب : روانشناسی 

تاریخ:دوشنبه 2 تیر 1393-12:05 ق.ظ

نویسنده :sheyda @

کلینیک خدا ( احمد شاملو )

چکاپ, نوشته ای زیبا از شاملو, خدای مهربان

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگ هایم را مسدود کرده بود ...
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!


خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم:
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.


امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:
رنگین کمانی به ازای هر طوفان،
لبخندی به ازای هر اشک،
دوستی فداکار به ازای هر مشکل
نغمه ای شیرین به ازای هر آه،
و اجابتی نزدیک برای هر دعا.
جمله نهایی :  عیب کار اینجاست
که من '' آنچه هستم '' را  با '' آنچه باید باشم '' اشتباه می کنم، خیال میکنم  آنچه  باید باشم هستم، در حالیکه  آنچه هستم نباید باشم .

منبع:jomalatziba.blogfa.com



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 27 خرداد 1393-03:01 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

رفتگرها را دوست دارم

55853710865503441564.jpg


رفتگرها را دوست دارم 

هر چند می دانم خیلی ها می خندند 

اما می دانم که تو لبخند خواهی زد 

می دانم که لبخند تو مثل خنده ی دیگران از روی تمسخر نیست 

کاش من رفتگر خیابان های دلت بودم 

آن وقت هیچ وقت نمی گذاشتم دلت آلوده ی غصه ها شود 

به سلامتی رفتگرا و همه ی آدمهای زحمتکش



نظرات() 
نوع مطلب : پند آموز  اجتماعی 

تاریخ:یکشنبه 25 خرداد 1393-10:32 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

یکی از فانتزیام اینه که...

یکی‌ از فانتزیام اینه که, فانتزیای جدید

یکی از فانتزیام اینه که
برم امریکا تو جلسه معرفی شرکت کنم .
همین وسط ها ی جلسه گوشی Glx ام زنگ بزنه
منم بگم sorry و به راحتی گوشی رو از جیبم در بیارم و در حالی که بقیه
دارن به من میخندند یهو گوشی یکی شون زنگ بزنه ولی هر کاری کنه
گوشی جدید apple اش از جیبش در نیاد . منم یه پوزخند بزنم و
در حالی که بقیه دارن با تعجب به من نگاه میکنند و میگند wait , wait !!!
تو افق ناپدید شم :)

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﺎﻧﺘﺰﯾﺎﻡ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﺑﺮﻗﯽ ﻣﯿﺮﻡ ﺑﺎﻻ ... ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺑﯿﺎﺩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﻌﺪ ﻧﮕﺎﻫﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﮔﺮﻩ ﺑﺨﻮﺭﻩ، ﺗﻮ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﺑﺸﯿﻢ ، ﺑﻌﺪ ﻣﻦ ﺑﺮﻡ ﺑﺎﻻ ، ﺍﻭﻥ ﺑﺮﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﻮ ﺍﻓﻖ ﻣﻬﻮ ﺷﯿﻢ

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیام اینه که تو مه پنهان شم
بعد فانتزیایی که میان تو مه محو شن رو با دمپایی ابری خیس اونقد بزنم که صدا سگ دربیارن تو مه !!!!

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیام اینه یه لامبورگینی رونتون بخرم پشتش بنویسم
(عاقبت فرار از مدرسه)

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکى از فانتزیام اینه تو خیابون دوس دخترم و با یکی ببینم بعد من برم نزدیکش یه تف درشت ابدار بکنم تو صورتش بگم لیاقتت همینه بعد یه دوست دختر خارجى خوشگلم با یه پورشه بیاد بگه '' ehsan come on '' بعد منم بگم '' Ok baby i am coming '' بعد تو افق محو بشیم و جى اف اولیم از بغض بمیره یه تف دیگه رو جسدش کنم :|
به روح هم اعتقاد ندارم

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیام اینه که
کنترل تلویزیون خونمونو بردارم
بـرم دم این مغازه های صـوتی تصویری
این تلویزیونایی کـه گـذاشتن پشت ویترینو خاموش کنم!

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیام اینه که ..
تهیه کننده برنامه کودک بشم بعدش
بجا این خاله ها،
عمه بیارم!

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

افت تحصیلی پیدا کرده اید؟
مشروط میشوید؟
هی زرتو زرت شکست عشقی میخورید؟
ترشیده اید؟
به افق بپیوندید
ما محوتان میکنیم
محوستان شریف
با مجوز رسمی از وزارت افق!!

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

روابط عمومی افق اعلام کرده که ...
ظرفیت افق تکمیل شده
برید یه جای دیگه محو بشید جون مادرتون!
حالا من کجا محو بشم؟!

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیام اینه که ...
سعی كنم بیدار بمونم
و ببینم كی خوابم میبره
ولی همیشه باز صبش پامیشم یادم نیس!

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیام اینه که ...
به بچه ۲ ، ۳ ساله پیدا کنم
بهش بگم مامانتو گرگ خورد
انقده خوبه!

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیای من اینه که سیگارمو با فندک زیپو روشن کنم بعد فندک رو پرت کنم پشت سرم پمپ بنزین منفجر بشه منم خونسرد بیام طرف دوربین از کادر خارج بشم …

  ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

یکی از فانتزیام اینه که از بانک زنگ بزنن بگن شما برنده شدید ! منم با لبخندی تلخ بگم حتما خونه برنده شدم یا ویلا یا شایدم صد میلیارد پول نقد یا … هیییییییی ! بدید به فقرا …
بعد بگن نه دیوونه تو پراید برنده شدی !!!!!
بعد دیگه از شدت خوشحالی سکته کنم و به رحمت ایزدی بپیوندم …

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیام اینه که ازدواج کنم و وختی میرم خونه عربده بکشم عیاااااال! بعد زنم خودش بره کمربندو بیاره بگه عاغامون بگیر بزن سیاهو کبودم کن ، تو نزنی کی بزنه ؟؟؟
بعد منم بگم پاشو ضعیفههههه شووووما تاج سره مایییییی …

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیام اینه که یه روزی علم به جایی برسه که بشه غیب بشیم بعد من برم خونه آقای فلانی ببینم پسر/دختر آقای فلانی از صبح تا شب چه غلطی میکنه که بابام این همه دوسش داره و از تعریف میکنه !

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیام اینه که توی یک مهمونی یهو وارد بشم و دخدرا که دارن میوه پوست می کنن همه دستاشون رو ببرن از خوشتیپی من !!!
و بعد از اینکه یِکَم نشستم ، پاشم حرکت کنم به سمت افق …

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیام اینه که برای چند سال برم خارج و روی وسایل خونه م پارچه سفید بکشم و وقتی برگشتم بتکونمشون و خاک بلند بشه و منم سریع از موقعیت استفاده کنم و توی گرد و غبار محو بشم

  ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

یکی از فانتزیام اینه که چنتا آدم گردن کلفت اجیر کنم نزدیک افق تا هرکی خواست اون اطراف محو بشه بزنن دهنشو … !
انگار محو شدن تو افق بچه بازیه ؛ زرت و زورت میرن افق محو میشن !!!

منبع:smskhor.ir
kahkeshantanz.blogfa.com



نظرات() 
نوع مطلب : متن های خنده دار  طنز 

تاریخ:یکشنبه 25 خرداد 1393-10:15 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

کارهای خنده دار تو آسانسور

fu4999

 آسانسور , کارهای خنده دار

وقتی در اسانسور بسته میشه با صدای بلند بگین :نترسین.. نگران نباشین ..لازم نیست خونواده هاتون رو خبر کنین چند لحظه دیگه در باز میشه.

    وقتی همه سوار شدید و در بسته شد بلند بگید برای سلامتیه آقای راننده صلوات

وقتی از آسانسور پیاده میشین دگمه همه طبقات رو بزنین… مخصوصا اگه یه عده هنوز تو آسانسور هستن.

به دوست خیالی تون رو جوری که انگار همراه شما هست به همه معرفی کنین و شروع کنین الکی باهاش حرف زدن.

رو به دیوار آسانسور در حالی که پشت تون به همه هست بایستین…اگه شما نفر اولی باشید که سوار شدین به احتمال زیاد بقیه هم همین کارو میکنن

یه دفه بگین : ای وای ..نه .. بارون گرفت… بعدش چترتون رو باز کنین.

از همه آدرس ای- میلشون رو بپرسین و بعد آدرس هاشون رو مسخره کنین.

    در کیفتون رو باز کنین و انگار یکی اون تو هست یواش بگین ..هوای کافی داری؟؟؟

هر کسی که وارد میشه باهاش دست بدین و یه سلام علیک حسابی بکنین و بگین میتونه شما رو جناب تیمسار صدا کنه.

هر از چند گاهی صدای گربه در بیارین.

به یکی از مسافر ها خیره بشین بعد یه دفعه بگین ..ا وه تو که یکی از اون هایی…بعد تا میتونین ازش فاصله بگیرین.

یه عروسک خیمه شب بازی دستتون بکنین و با بقیه مسافر ها از طرف اون حرف بزنین.

هر طبقه که میرسین ..صدای دینگ در بیارین..بعد به یکی از مسافر ها بگین نوبت تو هست …خدا بیامرزتت.

    یه صندلی (تا شو) با خودتون بیارین یه دوربین با خودتون بیارین و از بقیه مسافر ها عکس بگیرین.

    البته اگه دیدین همون پایین تحویلتون دادن به بیمارستان از ما به دل نگیرین.

وقتی چند نفر پشت سرتونن و می خوان سوار آسانسور بشن .. وقتی دستگیره ی درب آسانسور رو گرفتید تا باز کنید سریع دستتون رو بکشید انگار که برق گرفتتون !!فکر کنم بقیه با پله برن !!

وقتی آسانسور به هر طبقه رسید ، اعلام کنید ، مثلا بگید طبقهههههه پنجـــــــــــــــــــم

زیر لب این شعر رو باصدای آروم بخونید دارم میرم به تهرون …دارم میرم به تهرون ….(همزمان بشکن هم بزنید) دادادا دیدام دیمدام دام .. .. بعد هرکی نگاتون کرد ساکت شید ……….تا روشو برگردوند دوباره از اول !!!! l

تا سوار آسانسور شدین یه هات داگ نیم متری از تو کیفتون در بیارین شروع کنید با ولع بخورید همزمان ملچ ملوچ هم بکنید

    وقتی همه داشتن پیاده میشدن بگید: مسافرین عزیز کاپیتان با شما صحبت میکنه به امید دیدار شما در پرواز های بعد..

منبع:pat-o-mat.com



نظرات() 
نوع مطلب : طنز  متن های خنده دار 

تاریخ:شنبه 24 خرداد 1393-12:00 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

مرد باش! زمین به مرد بودنت نیاز داره !

ابرها به آسمان تکیه می کنند
درختان به زمین
و انسان ها به مهربانی هم

عجـــایـب عـشـــــق, مطالب خواندنی جالب

 مرد باش
زمین به مرد بودنت نیاز داره ....
مرد باش . مردونه حرف بزن . مردونه بخند . مردونه عشق بورز ...
مردونه گریه کن ، مردونه ببخش ....
مرد باش ، نه فقط باجسمت ، بانگاهت ، با احساست ، با آغوشت ... مردباش و هیچوقت نامردی نکن
مخصوصا برای کسی که به مردونگیت تکیه کرده و باورت کرده مرد باش .

عجـــایـب عـشـــــق, مطالب خواندنی جالب

هرکسی با انجام کار خاصی میتونه شما را خوشحال کنه
ولی فقط یک نفر خاص میتونه بدون انجام کاری شما را خوشحال کنه

عجـــایـب عـشـــــق, مطالب خواندنی جالب

و من همه*ی جهان را در پیراهن ِ گرم ِ تو خلاصه می*کنم.

عجـــایـب عـشـــــق, مطالب خواندنی جالب

از بچگی بهمون میگفتن از کسی نتـرس، فقـــط از خــــدا بتـرس
در حالــی که باید می گفتن از همـــه بترس، به جــــــز خــــدا ...!

عجـــایـب عـشـــــق, مطالب خواندنی جالب

از عجـــایـب عـشـــــق همـــــین بـس ....
تـنهـــــــا همــــانی آرامـــت می کـــــند ....
کـــــه دلـت را آتـــــش زده ....

عجـــایـب عـشـــــق, مطالب خواندنی جالب

درقلبی که شاد میکنی
درلبخندی که به لب می نشانی
خدا با من است. خدا با توست
خدایمان را آشکار کنیم...

عجـــایـب عـشـــــق, مطالب خواندنی جالب

رسیدن آداب دارد.
وقتی رسیدی باید بمانی،
باید بسازی
باید مدام یادت باشد که چه قدر زجر کشیدی تا رسیدی
که آرزویت بوده برسی ...
وقتی رسیدی باید حواست باشد
تمام نشوی!

عجـــایـب عـشـــــق, مطالب خواندنی جالب

بوی عشـــــــــــــقه ، که به بهشت هم بویی داده

عجـــایـب عـشـــــق, مطالب خواندنی جالب

با دستهای خالی به دنیا آمده ایم
و با دستهای خالی از دنیا خواهیم رفت
نگران چیزهایی که آرامش را از تو میگیرند نباش ..!!

منبع:kocholo.org


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 22 خرداد 1393-04:29 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

مطالب فوق العاده جالب

مطالب فوق العاده جالب



نظرات() 
نوع مطلب : جملات جالب 

تاریخ:یکشنبه 11 خرداد 1393-10:41 ق.ظ

نویسنده :sheyda @

چند حکایت از امام حسین علیه السلام

روش پند دادن گناه کار
جوانى خدمت امام حسین علیه السلام رسید و گفت: «من مردى گناه کارم و نمى توانم خود را از انجام گناهان بازدارم، مرا نصیحتى فرما» امام حسین علیه السلام فرمود:
پنج کار را انجام بده و آن گاه هرچه مى خواهى، گناه کن. اول، روزى خدا را مخور و هرچه مى خواهى گناه کن. دوم، از حکومت خدا بیرون برو و هرچه مى خواهى گناه کن. سوم، جایى را انتخاب کن تا خداوند تو را نبیند و هرچه مى خواهى گناه کن. چهارم، وقتى عزراییل براى گرفتن جان تو آمد، او را از خود بران و هرچه مى خواهى گناه کن. پنجم، زمانى که مالک دوزخ، تو را به سوى آتش مى برد، در آتش وارد مشو و هرچه مى خواهى گناه کن.
جوان اندکى فکر کرد و شرمنده شد و در برابر واقعیت هاى طرح شده، چاره اى جز توبه نیافت.

به خاطر حسین علیه السلام بخشیده شد
چند روزى بود که براى فرار از مجازات، پنهان شده بود. گناهى کرده بود که باید تنبیه مى شد. امام حسن و امام حسین علیهماالسلام را که هنوز چندان بزرگ نشده بودند ،از دور دید. سرآسیمه به طرف آنها دوید و آنان را به دوش کشید و با شتاب نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و گفت: «یا رسول الله صلى الله علیه و آله ! من پناه آورده ام به خدا و این دو فرزند، مرا به خاطر این دو ببخش.»
رسول خدا صلى الله علیه و آله تا این جریان را دید، به گونه اى خندید که دست به دهان مبارک گذاشت و فرمود: «تو را بخشیدم و به خاطر حسن و حسین علیهماالسلام از گناهت گذشتم.» آن گاه به حسن و حسین علیهماالسلام رو کرد و فرمود: «شفاعت شما را پذیرفتم».

رسول خدا صلى الله علیه و آله گلوى حسین علیه السلام را مى بوسید
از امام باقر علیه السلام ، روایت شده است: «امام حسین علیه السلام ، در کودکى بر رسول خدا صلى الله علیه و آله وارد شد. رسول خدا صلى الله علیه و آله او را در آغوش گرفت و زیر گلوى او را بوسید و بى اختیار، اشک از چشمان مبارکش جارى شد. روزى حسین علیه السلام پرسید: یا جداه! چرا گریه مى کنید؟ حضرت فرمود؛ چرا گریه نکنم، درحالى که جاى شمشیرهاى دشمنان را مى بوسم».

اعطاى لقب سیدالشهدا علیه السلام از طرف خدا
از حضرت صادق علیه السلام نقل شده است: «روزى رسول خدا صلى الله علیه و آله ، در خانه حضرت زهرا علیهاالسلام بود و حسین علیه السلام در دامان ایشان قرار داشت. ناگاه رسول خدا صلى الله علیه و آله به سجده افتاد. سپس فرمود: اى فاطمه! پروردگار بى همتایت به من فرمود: آیا حسین را دوست دارى؟ عرض کردم: آرى، حسین، نور چشم من است و گل خوش بو و میوه قلب من است. آن گاه درحالى که دست مبارک خود را بر سر حسین علیه السلام قرار داده بود، فرمود: پروردگارم به من فرمود: مبارک باد این مولود که برکات و صلوات و رحمت و رضوان من بر او باد و غضب و عذاب من، بر کسى که او را به قتل مى ساند و با او دشمنى مى کند. به راستى که او، سیدالشهدا علیه السلام ، اولین و آخرین است. هم در دنیا و هم در آخرت. او سرور جوانان اهل بهشت است».

عمر سعد در دامان پدر
«بپرسید از من، قبل از آنکه از میان شما بروم.» این کلامى بود که امیرالمؤمنین على علیه السلام بر فراز منبر براى مردم بیان کرد. لحظه اى همه جا را سکوت فرا گرفته بود. ناگهان مردى از میان جمعیت برخاست و پرسید: «یا امیر المؤمنین علیه السلام ! تعداد موهاى سر و صورت من، چه مقدار است؟» پرسشگر، کسى نبود جز سعد بن ابى وقاص. امیر المؤمنین على علیه السلام فرمود: «به خدا! از مسئله اى، پرسش کردى که دوستم رسول خدا صلى الله علیه و آله ، مرا به آن، آگاه ساخته بود. در سر و صورت تو مویى نیست، مگر آنکه در ریشه آن، شیطانى نشسته باشد. بدان! که در خانه تو پسرى است که فرزندم، حسین علیه السلام را به قتل مى رساند.» راوى مى گوید: «در آن لحظه که امیر المؤمنین على علیه السلام چنین فرمود، عمر سعد (سرکرده لشکر یزید)، هنوز طفل بود و در دامان پدرش نشسته بود.»

لعن بر قاتلان حسین علیه السلام
داود رقى مى گوید: «روزى در خدمت امام صادق علیه السلام بودم. حضرت مقدارى آب نوشید و بى اختیار اشک از چشمان مبارکش سرازیر شد. آن گاه فرمود: «اى داوود! خدا لعنت کند قاتلان حسین علیه السلام را. پس هرکس که آبى بیاشامد و جدّم حسین علیه السلام را یاد کند و بر قاتلان او لعن و نفرین کند، خداوند صد هزار حسنه برایش بنویسد و صد هزار گناه او را بیامرزد، و او را در درجه هاى بلند، جاى دهد و مانند این است که صد هزار بنده را آزاد کرده باشد. پس او در روز قیامت با دلى شاد و چهره اى خندان محشور مى شود».

چیزى که در راه خدا دادیم، پس نمى گیریم
عبدالله بن عمیر کلبى، یکى از افرادى است که در کربلا، همراه با زن و مادرش حضور داشت. روز عاشورا به تشویق مادر به میدان رفت و جنگید تا شهید شد. همسر جوانش نیز که براى دفاع از او به میدان رفت، به همراه عبداللّه به شهادت رسید. مادرش پس از این جریان، بى درنگ، ستون خیمه اى را برداشت و به دشمن حمله کرد. امام حسین علیه السلام به او خطاب کرد که «اى زن! برگرد، خداوند، جهاد را بر زنان واجب نکرده است.» پیرزن، امر امام را اطاعت کرد، ولى دشمن رذالت به خرج داد و سر فرزند را به سوى مادرش پرتاب کرد.
پیرزن، سر پسرش را به سینه چسبانید، بوسید و گفت: «مرحبا! از تو راضى شدم.» بعد آن را به طرف دشمن انداخت و فریاد زد: «ما چیزى را که در راه خدا دادیم، پس نمى گیریم».
جنایت متوکل
شیخ عباس قمى در کتاب نفس المهموم نوشته است: «متوکل عباسى دستور داد قبر مطهر سیدالشهدا علیه السلام را خراب کردند، شخم زدند و به آب بستند. هم چنین فرمان داده بود هیچ کس حق ندارد به زیارت امام علیه السلام مشرف شود و هر کس به زیارت برود، مجازات مى شود».
محمد بن حسین اُشنانى مى گوید: «من در آن ایام از ترس متوکل، مدتى به زیارت آن حضرت نرفتم. سرانجام تصمیم گرفتم به هر طریقى شده است به زیارت مشرف شوم. با مردى که شغلش عطارى بود، همراه شدم و با زحمت فراوان، خود را به مرقد پاک و مطهر امام علیه السلام رساندم. گرچه اثرى از قبر شریف نبود، سرانجام موفق شدیم که مرقد مطهر را پیدا کنیم. خود را به روى آن انداختیم و به شدت گریستیم. چنان بوى خوشى از آن استشمام مى شد که عطر فروش گفت: هرگز بویى به این خوشى نبوییده بودم.
آن گاه چند نشانه بر قبر مبارک گذاشتیم و وداع کنان از آن مکان شریف دور شدیم. پس از مرگ متوکل، با جمعى از سادات و شیعیان حاضر شدیم و آن را به صورت ساختمان اولیه بازگرداندیم».

من نمى دانستم مسئله به این عظمت است!
شخصى از یاران امام صادق علیه السلام مى گوید: «نزد امام صادق علیه السلام رفتم، دیدم حضرت نماز مى خواند. بعد از نماز، در سجده مناجات کرد و براى زوار قبر امام حسین علیه السلام بسیار دعا کرد. وقتى مناجات حضرت تمام شد، عرض کردم: فدایت شوم! آنچه من از شما شنیدم، اگر هم براى کسانى بود که خدا را نمى شناسند، گمان مى کردم به آتش دوزخ دچار نمى شوند! به خدا که آرزو کردم حسین علیه السلام را زیارت مى کردم و حج (مستحبى) انجام نمى دادم! حضرت در پاسخ فرمود: تو که به قبر سیدالشهدا علیه السلام نزدیک هستى، چرا به زیارت او نمى روى؟ عرض کردم: من نمى دانستم که مسئله به این عظمت است. حضرت فرمود: «دعا گویان زوار حسین علیه السلام ، در آسمان از دعاگویان او در زمین بیشترند. زیارت را ترک مکن. هرکه آن را ترک کند، آن قدر حسرت مى برد که آرزو مى کند که قبر حضرت، نزد او مى بود.» و سپس حضرت دوباره به تمجید زایران حضرت حسین علیه السلام و بیان فضایل آنان پرداخت.

برکات زیارت عاشورا
از آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائرى نقل شده است: «اوقاتى که در سامرا مشغول تحصیل علوم دینى بودم، اهل سامرا به بیمارى وبا و طاعون مبتلا شدند و همه روزه عده اى مى مردند. روزى در منزل استادم، مرحوم سید محمد فشارکى، عده اى از اهل علم جمع بودند. ناگاه مرحوم آقا میرزا محمد تقى شیرازى تشریف آوردند و صحبت از بیمارى وبا شد که همه در معرض خطر هستند. مرحوم میرزا فرمود: «اگر من حکمى بکنم، آیا لازم است انجام شود یا نه؟» همه اهل مجلس پاسخ دادند: «بله». فرمود: «من حکم مى کنم که شیعیان سامرا، از امروز تا ده روز، همه مشغول خواندن زیارت عاشورا شوند و ثواب آن را به روح نرجس خاتون، والده ماجده حضرت حجة بن الحسن(عج)، هدیه کنند تا این بلا از آنان دور شود.» اهل مجلس این حکم را به تمام شیعیان رساندند و همه مشغول خواندن زیارت عاشورا شدند. از فرداى آن روز تلف شدن شیعه متوقف شد و همه روزه، تنها عده اى از سنى ها مى مردند، به طورى که، بر همه آشکار گردید. برخى از سنى ها از آشنایان شیعه خود پرسیدند: «سبب اینکه دیگر از شما، کسى تلف نمى شود، چیست: آنان گفتند: «زیارت عاشورا». آنها هم مشغول شدند و بلا از آن ها برطرف گردید».


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 11 خرداد 1393-10:17 ق.ظ

نویسنده :sheyda @

اشاره قران به وجود کلروفیل

وهوالذی انزل من السماء ماء فاخرجنا به نبات کل شیء فاخرجنا منه خضرا نخرج منه حبا متراکبا و من النخل من

طلعها قنوان دانیة و جنات من اعناب والزیتون و الرمان مشتبها وغیرمتشابه انظروا الی ثمره اذا اثمر وینعه ان فی

ذلکم لایات لقوم یومنون." (انعام/99)

« و این اوست که از ابر باران میفرستد، با آن جوانه های انواع رستنیها را در میآوریم، و از جوانه ماده سبز را درمی

آوریم، که با آن ماده سبز دانه های خوشه ای درست میکنیم، و از تاره های نـخل پَـنگهای خـوردنی درست می

کنیم، و باغهای انگور و زیتون و انار که ترکیبات مشترک زیادی دارند ولی همانند نمائی نمی کنند را درست می

کنیم».

یکی از جنبه های اعجازگر کتاب آسمانی قرآن، تبیین حقایقی است که در زمان نزول آن برای اهل علم مکشوف

نبوده و پیشرفت های علمی در قرون و اعصار سپس تر، بر درستی آن صحه گذارده است.

یکی از این نمونه های اعجاز علمی قرآن، وجود ماده سبز گیاهی است. توضیح اینکه در سلول گیاهی کیسه های

غشائی هست که در آن موادی درست می شود که کلروفـیل نامـیـده می شود. کلروفـیل به معنی «ماده سبز

گیاهی و سبزینه» است که معادل آن در عربی «خـَضِـر» است (یعنی همان چیزیکه در آیه مطرح شده است).

این ماده سبز (خضر) انرژی نوری خورشید را جذب می کند و به انرژی شیمیایی تـبـدیـل می کند.

منبع : معجزات علمی قرآن

http://islam_pdf.mihanblog.com

نظرات() 
نوع مطلب : علمی  مذهبی 

تاریخ:یکشنبه 11 خرداد 1393-09:50 ق.ظ

نویسنده :sheyda @

چهارچیز برنگشتنی

چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند

سنگ ... پس از رها کردن!

حرف ... پس از گفتن!

موقعیت... پس از پایان یافتن!

و زمان ... پس از گذشتن


نظرات() 

تاریخ:شنبه 10 خرداد 1393-06:02 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

مادر...

ساعت 3 نصف شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود . پسر باعصبانیت گفت چرا این وقت شب مرا ازخواب بیدارکردی؟ مادرگفت 25 سال قبل درهمین موقع شب تو مرا ازخواب بیدار کردی فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد صبح سراغ مادرش رفت .وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت...ولی مادر دیگر دراین دنیا نبود..... 
    
 


نظرات() 
نوع مطلب : پند آموز  تنهایی  عاطفی 

تاریخ:دوشنبه 5 خرداد 1393-11:25 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

یا حبیب من تحبب الیک..

یا حبیب من تحبب الیک..

68c9c55a78f40f72d75486d2afb71ea3-425


روزی می رسد که فقط تو میمانی و  او...  


و همان لحظه است که میفهمی


از اولش هم باید فقط او را دوست میداشتی و بــس .... !

---


floating.gifیا حبیب من تحبب الیک...floating.gif


かわいい のデコメ絵文字かわいい のデコメ絵文字かわいい のデコメ絵文字かわいい のデコメ絵文字


مقصد دور نیست از همین الان شروع کن


33248969546cfc0af32bf09d08c3cb2d-425

منبع:http://delashoob.mihanblog.com/



نظرات() 



  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2