تبلیغات
قلمرو یک دختر ایرانی - مطالب ابر متن های خواندنی

بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه می نگری


Admin Logo
themebox Logo




تاریخ:سه شنبه 8 دی 1394-12:30 ق.ظ

نویسنده :sheyda @

ولادت پیامبر

www.yortme.ir

با خبر گل به گستان شده است باز امشب

دارد او جلوه به صد عشوه و هم ناز امشب

بالد از حسن خدادادی خود آن رعنا

پرده برداشته چون دلبر طناز امشب

بلبل از شوق نگر خنده کنان آمده است

شادمان بر زبر شاخه به پرواز امشب

شب میلاد رسول مدنی و قرشی است

کرده جبرئیل بوی تهنیت ابراز امشب

گشته رضوان بجنان شاد ز میلاد نبی (ص)

با خوشی حوری و غلمان شده دمساز امشب

به جهان پای نهاده است محمد (ص) ای دوست

بهر بیداری خصمان کند اعجاز امشب

از قدومش شده نو دهر کهن در واقع

گوئیا گردش چرخ است زآغاز امشب

ولادت پیامبر مهربانی رسول اکرم صلّی الله علیه و آله بر تمامی  مسلمانان و یکتا پرستان جهان گرامی باد

منبع: وبگاه فرهنگی تفریحی یورتمه



نظرات() 

تاریخ:جمعه 1 آبان 1394-08:53 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

واقعه ی کربلا اتفاق می افتد

واقعه ی کربلا اتفاق می افتد ...

هرگاه ؛

دلت با دینت نباشد ،

 قدمت با قلمت نباشد ،

و عملت به قولت نباشد ...

آری بدون شک اتفاق می افتد ؛

هرگاه ... هرگاه ... هرگاه ...



روز تاسوعا,نهم محرم روز تاسوعا,وقایع روز تاسوعا



نظرات() 
دنبالک ها: هَل مِن ناصر یَنصُرنی  دانلود مداحی محمد خاکپور به نام هنوز  کارت پستال هایی برای محرم از سایت ترانه باران 

تاریخ:چهارشنبه 11 تیر 1393-08:25 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

عکس زیبای تو...

 
روی آن شیشه ی تب دار تو را رها کردم
اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم
شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم
با سر انگشت کشیدم به دلش عکس زیبای تو را

عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 11 تیر 1393-04:39 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

گاه

گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم

گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم


گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند


گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم




نظرات() 
نوع مطلب : عاشقانه 

تاریخ:جمعه 6 تیر 1393-01:09 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

موضوع انشا:ازدواج چیست؟

ازدواج چیست, انشای خنده دار, خنده دار

پیش بابایی می روم و از او می پرسم: «ازدواج چیست؟»، بابایی هم گوشم را محکم می پیچاند و می گوید: «این فضولی ها به تو نیومده، هنوز دهنت بوی شیر میده، از این به بعد هم دیگه توی خیابون با دخترای همسایه ها لی لی بازی نمی کنی، ورپریده!»، متوجه حرف های بابایی و ربط آنها به سوالم نمی شوم، بابایی می پرسد: «خب حالا واسه چی می خوای بدونی ازدواج یعنی چی؟!»، در حالی که در چشمهایم اشک جمع شده است می گویم: «بابایی بهتر نیست اول دلیل سوالم رو بپرسید و بعد بکشید؟!»،

بابایی با چشمانی غضب آلوده می گوید: «نخیر! از اونجایی که من سلطان خانه هستم و توی یکی از داستان ها شنیدم سلطان جنگل هم همین کار رو می کرد و ابتدا می کشید و سپس تحقیقات می کرد، در نتیجه من همین روال را ادامه خواهم ...» بابایی همانطور که داشت حرف می زد یک دفعه بیهوش روی زمین افتاد، باز هم مامانی با ملاقه سر بابا رو مورد هدف قرار داده بود، این روزها مامان به خاطر تمرین های مستمرش در روزهای آمادگی اش به سر می بره و قدرت ضربه و هدفگیری اش خیلی خوب شده، ملاقه با آنچنان سرعتی به سر بابایی اصابت کرد که با چشم مسلح هم دیده نمی شد.

مامانی گفت: «در مورد چی صحبت می کردین که باز بابات جو گیر شده بود و می گفت سلطان خونه است؟!»، و من جواب دادم: «در مورد ازدواج»، مامانی اخمهاش توی همدیگه رفت و ماهیتابه رو برداشت و به سمت بابایی که کم کم داشت بهوش می یومد قدم برداشت، مامانی همونطور که به سمت بابایی می یومد گفت: «حالا می خوای سر من هوو بیاری؟! داری بچه رو از همین الان قانع می کنی که یه دونه مامان کافی نیست؟! می دونم چکارت کنم!»، مامانی این جمله رو گفت و محکم با ماهیتابه به سر بابایی زد و بابایی دوباره بیهوش شد.

بعد از بیهوش شدن بابایی، مامان ازم خواست کل جریان رو براش توضیح بدم، منهم گفتم که موضوع انشا این هفته مون اینه که «ازدواج را توصیف کنید.»، بابایی که تازه بهوش اومده بود گفت: «خب خانم! اول تحقیق کن، بعد مجازات کن! کله ام داغون شد!»، و مامانی هم گفت: «منم مثل خودت و اون آقا شیره عمل می کنم، عیبی داره؟!»، بابایی به ماهیتابه که هنوز توی دستای مامانی بود نگاهی کرد و گفت: «نه! حق با شماست!»، مامانی گفت: «توی انشات بنویس همه ی مردها سر و ته یه کرباس هستند!»

بابابزرگ که گوشه ی اتاق نشسته بود و داشت با کانالهای ماهواره ور می رفت و هی شبکه عوض می کرد متوجه صحبت های ما شد و گفت: «نوه ی گلم! بیا پیش خودم برات انشا بگم!»، مامانی هم گفت: «آره برو پیش بابابزرگت، با هشت ازدواج موفق و دوازده ازدواج ناموفقی که داشته می تونه توضیحات خوبی برات در مورد ازدواج بگه!»

پیش بابابزرگ می روم و بابابزرگ می گوید: «ازواج خیلی چیز خوبی است، و انسان باید ازدواج کند ... راستی خانم معلمتون ازدواج کرده؟ چند سالشه؟ خوشـ ...»، بابابزرگ حرفهایش تمام نشده بود که این بار ملاقه ای از طرف مامان بزرگ به سمت بابابزرگ پرتاب شد، البته چون مامان بزرگ هدفگیری اش مثل مامانی خوب نیست ملاقه به سر من اصابت کرد.

به حالت قهر دفترم رو جمع می کنم و پیش خواهر می روم، نمی دانم چرا با گفتن موضوع انشا در چشمانم خواهرم اشک جمع می شود، و وقتی دلیل اشک های خواهر رو می پرسم می گوید: «کمی خس و خاشاک رفت توی چشمم!»، البته من هر چی دور و برم رو نگاه می کنم نشانی از گرد و خاک نمی بینم، به خواهر می گویم: «تو در مورد ازدواج چی می دونی؟» و خواهرم باز اشک می ریزد.

ما از این انشا نتیجه می گیریم بحث در مورد ازدواج خیلی خطرناک است زیرا امکان دارد ملاقه یا ماهیتابه به سرمان اصابت کند، این بود انشای من، با تشکر از اهالی خانه که در نوشتن این انشا به من کمک کردند!

منبع:p30data.com



نظرات() 
نوع مطلب : متن های خنده دار 

تاریخ:شنبه 31 خرداد 1393-07:04 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

خواندنی

موقع مرگ به بچه‌هام می‌گم ده میلیارد تومن گذاشته‌م زیرِ…
بعدش می‌میرم
آی حال میده!

هیچکس حق نداره از طرفش بپرسه “تو برا من چی‌ کار کردی؟”
تو ٧ میلیارد انسان تورو پیدا کرده، دیگه چیکار کنه !؟

به سلامتی مگس که یادمون داد زیاد که دور کسی بگردی آخرش میزنه تو سرت !

تجربه نشون داده وقتی با دوستت دعوات میشه
تازه میفهمی چقدر از اسرار زندگیت با خبر بوده !


نظرات() 
نوع مطلب : طنز 

تاریخ:پنجشنبه 1 خرداد 1393-08:40 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

بدون شرح


دنیا توسط چه کسانی نابود خواهد شد؟

پاسخ انیشتین







.......


..........



...............



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393-10:36 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

مادر



نظرات()