تبلیغات
قلمرو یک دختر ایرانی - مطالب ابر طنز

بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه می نگری


Admin Logo
themebox Logo




تاریخ:دوشنبه 10 فروردین 1394-04:48 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

تذکر جدی به عیدی بگیران ؛)

تذکر جدی به عیدی بگیران

عیدی خود را در جیب خود نگه دارید !

ما هنوز سر اون عیدی هایی که ازمون میگرفتن

و میرفتن واسم حساب بانکی باز میکردن، اما هیچ وقت ندیدمشون

با خانوادمون درگیرم !



نظرات() 
نوع مطلب : طنز 

تاریخ:یکشنبه 9 فروردین 1394-01:53 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

اطلاعیه

اطلاعیه :

اونقدر که آیفون تصویری در ایام عید کارائی داره

تلویزیون و ماهواره و غیره کارائی نداره

جهت یاد آوری گفتم !

مهمان حبیب خداست !



نظرات() 
نوع مطلب : جملات طنز 

تاریخ:یکشنبه 5 بهمن 1393-10:56 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

تفاوت مدیریت در اروپا و ایران (طنز)

تفاوت مدیریت در اروپا و ایران (طنز)
اروپا: موفقیت مدیر بر اساس پیشرفت مجموعه تحت مدیریتش سنجیده میشود

ایران: موفقیت مدیر سنجیده نمیشود، خود مدیر بودن نشانه موفقیت است

 
اروپا: مدیران بعضی وقتها استعفا میدهند

ایران: عشق به خدمت مانع از استعفا میشود

اروپا: افراد از مشاغل پایین شروع میکنند و به تدریج ممکن است مدیر شوند

ایران: افراد مدیر مادرزادی هستند و اولین شغلشان در بیست سالگی مدیریت است

اروپا: برای یک پست مدیریت، دنبال مدیر میگردند

ایران: برای یک فرد، دنبال پست مدیریت میگردند و در صورت لزوم این پست ساخته میشود

اروپا: یک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدیر شود

ایران: یک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حالیکه مدیرش سه بار عوض شده
 

اروپا: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مدیریت میکنند

ایران: اگر بخواهند از کسی هیچ استفاده ای نکنند، او را مشاور مدیریت میکنند

اروپا: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی میکند و حتی ممکن است محاکمه شود

ایران: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدیر میشود و پست مدیریت جدید میگیرد

اروپا: مدیران بصورت مستقل استخدام و برکنار میشوند، ولی بصورت گروهی و هماهنگ کار میکنند

ایران: مدیران بصورت مستقل و غیرهماهنگ کار میکنند، ولی بصورت گروهی استخدام و برکنار میشوند

اروپا: برای استخدام مدیر، در روزنامه آگهی میدهند و با برخی مصاحبه میکنند

ایران: برای استخدام مدیر، به فرد مورد نظر تلفن میکنند

اروپا: زمان پایان کار یک مدیر و شروع کار مدیر بعدی از قبل مشخص است

ایران: مدیران در همان روز حکم مدیریت یا برکناریشان را میگیرند

 
اروپا: همه میدانند درآمد قانونی یک مدیر زیاد است

ایران: مدیران انسانهای ساده زیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد

اروپا: شما مدیرتان را با اسم کوچک صدا میزنید

ایران: شما مدیرتان را صدا نمیزنید، چون اصلاً به شما وقت ملاقات نمیدهد

اروپا: برای مدیریت، سابقه کار مفید و لیاقت لازم است

ایران: برای مدیریت، مورد اعتماد بودن کفایت میکند.



نظرات() 
نوع مطلب : متن های خنده دار 

تاریخ:چهارشنبه 10 دی 1393-07:34 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

پسرم بلند شو ، وقت رفتن به مدرسه است !

صبحی مادری برای بیدار کردن پسرش رفت . مادر : پسرم بلند شو ، وقت رفتن به مدرسه است !
پسر : اما چرا مامان ؟ من نمی خوام برم مدرسه!
مادر : دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه !
پسر : یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد ! دوما همه معلم ها از من بدشون می یاد !
مادر : اُه خدای من ! این که دلیل نمی شه ! زود باش تو باید بری به مدرسه !
پسر : مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه ؟
مادر : یک تو الآن پنجاه و دو سالته ! دوما اینکه تو مدیر مدرسه هستی ! :lol:


نظرات() 
نوع مطلب : جک و انواع اس ام اس 

تاریخ:شنبه 29 آذر 1393-02:27 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

خبر جدید...

دنیای مجازی تو ایران ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﻧﻮﺩ ﺩﺭﺻﺪ ﺩﺧﺘﺮﺍﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺧﻮشگلن ﻭ ﻫﺸﺘﺎﺩ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﺭﺻﺪ ﭘﺴﺮﺍ ﺧﻮﺵ ﻫﯿﮑﻠﻮ ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪﻥ...
ﻭ ﺍﯾﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﻢ ﺗﻮﺭﯾﺴﺘﻦ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻣﯿﺮﻥ...!


نظرات() 

تاریخ:شنبه 29 آذر 1393-07:25 ق.ظ

نویسنده :sheyda @

فروشگاه شوهر فروشی

یک فروشگاه شوهر فروشی در نیویورک باز شده بود که خانومها میتوانستند به آنجا بروند و برای خود شوهری انتخاب کنند
در تابلوی ورودی فروشگاه نوشته شده بود:
شما در طول عمرتان فقط یکبار میتوانید از اینجا دیدن کنید اینجا ۴ طبقه است
شما میتوانید فقط یک محصول از یکی از طبقات را انتخاب کنید و نمیتوانید به طبقات پایین برگردید

خانومی وارد فروشگاه شد و به طبقه اول رفت

تابلو طبقه اول :
این مردان شغل ثابت دارند
بچه دوست و خوش قیافه اند

بنظرش جالب می آید ولی تصمیم میگیرد به طبقه ۲ برود

تابلو طبقه ۲ :
این مردان شغل ثابت دارند دوستدار بچه و خوش قیافه و خوش تیپ هستند
و به کارهای خانه علاقه مندند

ولی اون خانوم باز هم تصمیم میگیرد به طبقه بالاتر برود
وارد طبقه ۳ میشود

تابلو طبقه ۳ :
این مردان شغل ثابت دارند
خوش بر و رو و دوستدار بچه و پولدارند
علاقمند به کارهای خانه و رومانتیک اند 

زن دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند
ولی تصمیم میگیرد به طبقه ۴ برود
تابلو طبقه ۴ :
اینجا هیچ مردی وجود ندارد این طبقه فقط برای این است که ثابت کنیم زنها را به هیچ وجه نمیتوان راضی نمود
از بازدیدتان از فروشگاه شوهر سپاسگذاریم


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 9 شهریور 1393-10:30 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

دختر و پسرا به چی فکر می کنن؟!

در تنهایی به چه چیز فکر می کنن؟

دختر:یعنی میشه فوق تخصص پزشکی بگیرم و زحمتام هدر نره؟!
پسر:یعنی میشه پزشکی دانشگاه تهران قبولشم و اونجا یه دختر پولدار تور کنم و با پول باباش یه بنز آخرین سیستم بگیرمو با رفقا بزنیم بریم کنار دریا!
 
 
تو خیابون تنها راه میره سرش هم پایینه...
دختر:مهم نیست تو چه رشته ای داره تحصیل می کنه اما تو فکره که در مورد همه رشته ها تقریبا عالم شه.
پسر:اگر رشته تحصیلیش تجربی باشه همش داره در مورد ریز به ریز اجزای بدن ملت فکر میکنه. اگه ریاضی باشه معادله ان (n) مجهولی رو ذهنی حل می کنه.
 
 
تو مغازه لباس فروشی...
دختر: دنبال زیباترین لباس میگرده که از خریدش راضی باشه. قشنگ چرخشو میزنه و بعد خرید میکنه آخرشم از چیزی که خریده چندان راضی نیست چون دنبال بهتریناست و دیدش مثه پسرا کوته نیست که به کم قانع هستن.
پسر: لباسای زشت رو سریع انتخاب میکنه که سری برسه سر قرار، نکنه دیر کنه و طرف بره، آنقدر که یادش میره بقیه پولشو پس بگیره
 
 
 وقتی از یکی بدشون بیاد...
دختر:سعی میکنه طرفو نبینه یا بی محلی میکنه.
پسر: تمام تلاششو میکنه آبروی طرفو ببره و ضایعش کنه.
 
 
دختر-و-پسرا-به-چی-فکر-می-کنن؟!
 
وقتی با دوستاش تو خیابون را ه میره ...
دختر: می چسبن به هم تازه بعضیهاشون هم دست همو می گیرن با صدای آروم غیبت می کنن یا در مورد لوازم آرایش جدیدی که خریدن حرف می زنن یا در مورد درس و فعالیت های علمی بحث میکنن.
پسر:با 20 سانت فاصله کنار هم حرکت میکنن و در مورد مسایل بی خود بحث می کنن.
 
 
اگه بعد از مدتی هم رو ببینن...
دختر:تا همدیگرو میبینن یه احوالپرسی گرمی میکنن بعدشم آمار بقیه رو از همدیگه میگیرن که از حال دوستای دیگشون با خبر شن(اونقدر که مهربونن)
پسر: مهم نیست چند وقته هم دیگرو ندیدن فقط با یه سلام و خوبی بعدشم میگن خداحافظ(انقدر که بی احساسن)
  
وقتی بحث درس و کنکور میاد وسط...
دختر:روزی 5 ساعت درس میخونه و آخرش یه رشته ی خوب جای خوب قبول میشه و سعی میکنه درس رو به خدمت خودش در بیاره.
پسر:روزی 29 ساعت مطالعه میکنه و آخرشم گند میزنه بعد میگه من میخوام برم سربازی مرد و چه به درس و مشق میخوام در خدمت جامعه باشم
 
 
وقتی می خوان ورزش کنن...
دختر: با یه لباس راحت میان پارک یکم تند راه میرن تا هوای پارک رو استشمام کنن بعدشم میرن باشگاه و با تمرین خودشونو ورزیده تر میکنن
پسر: خودشو میکشه که تیپ بزنه بعدش میره تو پارکا ول میچرخه.
منبع : jamnews.ir


نظرات() 
نوع مطلب : طنز  متن های خنده دار 

تاریخ:سه شنبه 28 مرداد 1393-04:18 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

انواع ازدواج برای آقایان


انواع ازدواج ها برای آقایان (طنز)

این مطلب تنها جنبه طنز دارد

* ازدواج مسلم: ازدواج اول که حق مسلم هر مردی است.

 

* ازدواح مفرح: مردی که از یکنواختی زندگی با همسر اولش خسته شده است، برای تفریح زن دیگری بگیرد.

 

* ازدواج موجه: چرا مردی که زن اولش بچه دار نمی شود یا بیماری دارد، به بهانه های واهی مثل مردانگی و انسانیت و تن دادن به قسمت و صبر در امتحان الهی، به پای او بماند؟ موجه است که در این هنگام هرچه زودتر برای ازدواج بعدی اش اقدام کند.

 

* ازدواج متمم: مرد ببیند چه صفات زنانه ای را دوست داشته که زن اولش ندارد. بعد زنی بگیرد که آن صفت ها را داشته باشد.

 

* ازدواج مثلث: مرد تقوی پیشه کرده و به سه زن قناعت نماید.

 

* ازدواج مربع: مرد تمام چهار زنی را که شرع به او اجازه می دهد بگیرد.

 

* ازدواج ملون: مرد چهار زن بگیرد: سفید پوست، سرخ پوست، سیاه پوست و زرد پوست.

 

* ازدواج منظم: مرد هر شش ماه یک بار زن بگیرد.

 

* ازدواج میسر: مرد هر زنی را که برایش میسر است بگیرد.

 

* ازدواج مشبک: مرد یک شبکه هرمی ازدواج راه بیندازد. به این معنی که هر زنی گرفت، آن زن، چهار زن دیگر را هم به او معرفی کند و او همه آنها را بگیرد.

 

* ازدواج مکرر: مرد آن قدر زن بگیرد تا جانش از فلان جایش در برود



نظرات() 
نوع مطلب : متن های خنده دار  طنز 

تاریخ:سه شنبه 28 مرداد 1393-11:06 ق.ظ

نویسنده :sheyda @

داستان ماه بهتر است


20 داستان خنده دار از ملا نصرالدین

روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 11 تیر 1393-04:16 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

هییییییییییی

شماها یادتون نمیاد ؛ ما هم یه روزایی مثل آدم زندگی میکردیم

تا یه نامردی اومد گفت:
.
.
.
ینی تو وبلاگ نداری؟!؟





نظرات() 
نوع مطلب : متن های خنده دار  طنز 

تاریخ:جمعه 6 تیر 1393-01:09 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

موضوع انشا:ازدواج چیست؟

ازدواج چیست, انشای خنده دار, خنده دار

پیش بابایی می روم و از او می پرسم: «ازدواج چیست؟»، بابایی هم گوشم را محکم می پیچاند و می گوید: «این فضولی ها به تو نیومده، هنوز دهنت بوی شیر میده، از این به بعد هم دیگه توی خیابون با دخترای همسایه ها لی لی بازی نمی کنی، ورپریده!»، متوجه حرف های بابایی و ربط آنها به سوالم نمی شوم، بابایی می پرسد: «خب حالا واسه چی می خوای بدونی ازدواج یعنی چی؟!»، در حالی که در چشمهایم اشک جمع شده است می گویم: «بابایی بهتر نیست اول دلیل سوالم رو بپرسید و بعد بکشید؟!»،

بابایی با چشمانی غضب آلوده می گوید: «نخیر! از اونجایی که من سلطان خانه هستم و توی یکی از داستان ها شنیدم سلطان جنگل هم همین کار رو می کرد و ابتدا می کشید و سپس تحقیقات می کرد، در نتیجه من همین روال را ادامه خواهم ...» بابایی همانطور که داشت حرف می زد یک دفعه بیهوش روی زمین افتاد، باز هم مامانی با ملاقه سر بابا رو مورد هدف قرار داده بود، این روزها مامان به خاطر تمرین های مستمرش در روزهای آمادگی اش به سر می بره و قدرت ضربه و هدفگیری اش خیلی خوب شده، ملاقه با آنچنان سرعتی به سر بابایی اصابت کرد که با چشم مسلح هم دیده نمی شد.

مامانی گفت: «در مورد چی صحبت می کردین که باز بابات جو گیر شده بود و می گفت سلطان خونه است؟!»، و من جواب دادم: «در مورد ازدواج»، مامانی اخمهاش توی همدیگه رفت و ماهیتابه رو برداشت و به سمت بابایی که کم کم داشت بهوش می یومد قدم برداشت، مامانی همونطور که به سمت بابایی می یومد گفت: «حالا می خوای سر من هوو بیاری؟! داری بچه رو از همین الان قانع می کنی که یه دونه مامان کافی نیست؟! می دونم چکارت کنم!»، مامانی این جمله رو گفت و محکم با ماهیتابه به سر بابایی زد و بابایی دوباره بیهوش شد.

بعد از بیهوش شدن بابایی، مامان ازم خواست کل جریان رو براش توضیح بدم، منهم گفتم که موضوع انشا این هفته مون اینه که «ازدواج را توصیف کنید.»، بابایی که تازه بهوش اومده بود گفت: «خب خانم! اول تحقیق کن، بعد مجازات کن! کله ام داغون شد!»، و مامانی هم گفت: «منم مثل خودت و اون آقا شیره عمل می کنم، عیبی داره؟!»، بابایی به ماهیتابه که هنوز توی دستای مامانی بود نگاهی کرد و گفت: «نه! حق با شماست!»، مامانی گفت: «توی انشات بنویس همه ی مردها سر و ته یه کرباس هستند!»

بابابزرگ که گوشه ی اتاق نشسته بود و داشت با کانالهای ماهواره ور می رفت و هی شبکه عوض می کرد متوجه صحبت های ما شد و گفت: «نوه ی گلم! بیا پیش خودم برات انشا بگم!»، مامانی هم گفت: «آره برو پیش بابابزرگت، با هشت ازدواج موفق و دوازده ازدواج ناموفقی که داشته می تونه توضیحات خوبی برات در مورد ازدواج بگه!»

پیش بابابزرگ می روم و بابابزرگ می گوید: «ازواج خیلی چیز خوبی است، و انسان باید ازدواج کند ... راستی خانم معلمتون ازدواج کرده؟ چند سالشه؟ خوشـ ...»، بابابزرگ حرفهایش تمام نشده بود که این بار ملاقه ای از طرف مامان بزرگ به سمت بابابزرگ پرتاب شد، البته چون مامان بزرگ هدفگیری اش مثل مامانی خوب نیست ملاقه به سر من اصابت کرد.

به حالت قهر دفترم رو جمع می کنم و پیش خواهر می روم، نمی دانم چرا با گفتن موضوع انشا در چشمانم خواهرم اشک جمع می شود، و وقتی دلیل اشک های خواهر رو می پرسم می گوید: «کمی خس و خاشاک رفت توی چشمم!»، البته من هر چی دور و برم رو نگاه می کنم نشانی از گرد و خاک نمی بینم، به خواهر می گویم: «تو در مورد ازدواج چی می دونی؟» و خواهرم باز اشک می ریزد.

ما از این انشا نتیجه می گیریم بحث در مورد ازدواج خیلی خطرناک است زیرا امکان دارد ملاقه یا ماهیتابه به سرمان اصابت کند، این بود انشای من، با تشکر از اهالی خانه که در نوشتن این انشا به من کمک کردند!

منبع:p30data.com



نظرات() 
نوع مطلب : متن های خنده دار 

تاریخ:شنبه 31 خرداد 1393-07:04 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

خواندنی

موقع مرگ به بچه‌هام می‌گم ده میلیارد تومن گذاشته‌م زیرِ…
بعدش می‌میرم
آی حال میده!

هیچکس حق نداره از طرفش بپرسه “تو برا من چی‌ کار کردی؟”
تو ٧ میلیارد انسان تورو پیدا کرده، دیگه چیکار کنه !؟

به سلامتی مگس که یادمون داد زیاد که دور کسی بگردی آخرش میزنه تو سرت !

تجربه نشون داده وقتی با دوستت دعوات میشه
تازه میفهمی چقدر از اسرار زندگیت با خبر بوده !


نظرات() 
نوع مطلب : طنز 

تاریخ:یکشنبه 25 خرداد 1393-10:32 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

یکی از فانتزیام اینه که...

یکی‌ از فانتزیام اینه که, فانتزیای جدید

یکی از فانتزیام اینه که
برم امریکا تو جلسه معرفی شرکت کنم .
همین وسط ها ی جلسه گوشی Glx ام زنگ بزنه
منم بگم sorry و به راحتی گوشی رو از جیبم در بیارم و در حالی که بقیه
دارن به من میخندند یهو گوشی یکی شون زنگ بزنه ولی هر کاری کنه
گوشی جدید apple اش از جیبش در نیاد . منم یه پوزخند بزنم و
در حالی که بقیه دارن با تعجب به من نگاه میکنند و میگند wait , wait !!!
تو افق ناپدید شم :)

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﺎﻧﺘﺰﯾﺎﻡ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﺑﺮﻗﯽ ﻣﯿﺮﻡ ﺑﺎﻻ ... ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺑﯿﺎﺩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﻌﺪ ﻧﮕﺎﻫﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﮔﺮﻩ ﺑﺨﻮﺭﻩ، ﺗﻮ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﺑﺸﯿﻢ ، ﺑﻌﺪ ﻣﻦ ﺑﺮﻡ ﺑﺎﻻ ، ﺍﻭﻥ ﺑﺮﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﻮ ﺍﻓﻖ ﻣﻬﻮ ﺷﯿﻢ

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیام اینه که تو مه پنهان شم
بعد فانتزیایی که میان تو مه محو شن رو با دمپایی ابری خیس اونقد بزنم که صدا سگ دربیارن تو مه !!!!

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیام اینه یه لامبورگینی رونتون بخرم پشتش بنویسم
(عاقبت فرار از مدرسه)

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکى از فانتزیام اینه تو خیابون دوس دخترم و با یکی ببینم بعد من برم نزدیکش یه تف درشت ابدار بکنم تو صورتش بگم لیاقتت همینه بعد یه دوست دختر خارجى خوشگلم با یه پورشه بیاد بگه '' ehsan come on '' بعد منم بگم '' Ok baby i am coming '' بعد تو افق محو بشیم و جى اف اولیم از بغض بمیره یه تف دیگه رو جسدش کنم :|
به روح هم اعتقاد ندارم

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیام اینه که
کنترل تلویزیون خونمونو بردارم
بـرم دم این مغازه های صـوتی تصویری
این تلویزیونایی کـه گـذاشتن پشت ویترینو خاموش کنم!

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیام اینه که ..
تهیه کننده برنامه کودک بشم بعدش
بجا این خاله ها،
عمه بیارم!

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

افت تحصیلی پیدا کرده اید؟
مشروط میشوید؟
هی زرتو زرت شکست عشقی میخورید؟
ترشیده اید؟
به افق بپیوندید
ما محوتان میکنیم
محوستان شریف
با مجوز رسمی از وزارت افق!!

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

روابط عمومی افق اعلام کرده که ...
ظرفیت افق تکمیل شده
برید یه جای دیگه محو بشید جون مادرتون!
حالا من کجا محو بشم؟!

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیام اینه که ...
سعی كنم بیدار بمونم
و ببینم كی خوابم میبره
ولی همیشه باز صبش پامیشم یادم نیس!

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیام اینه که ...
به بچه ۲ ، ۳ ساله پیدا کنم
بهش بگم مامانتو گرگ خورد
انقده خوبه!

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیای من اینه که سیگارمو با فندک زیپو روشن کنم بعد فندک رو پرت کنم پشت سرم پمپ بنزین منفجر بشه منم خونسرد بیام طرف دوربین از کادر خارج بشم …

  ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

یکی از فانتزیام اینه که از بانک زنگ بزنن بگن شما برنده شدید ! منم با لبخندی تلخ بگم حتما خونه برنده شدم یا ویلا یا شایدم صد میلیارد پول نقد یا … هیییییییی ! بدید به فقرا …
بعد بگن نه دیوونه تو پراید برنده شدی !!!!!
بعد دیگه از شدت خوشحالی سکته کنم و به رحمت ایزدی بپیوندم …

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیام اینه که ازدواج کنم و وختی میرم خونه عربده بکشم عیاااااال! بعد زنم خودش بره کمربندو بیاره بگه عاغامون بگیر بزن سیاهو کبودم کن ، تو نزنی کی بزنه ؟؟؟
بعد منم بگم پاشو ضعیفههههه شووووما تاج سره مایییییی …

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیام اینه که یه روزی علم به جایی برسه که بشه غیب بشیم بعد من برم خونه آقای فلانی ببینم پسر/دختر آقای فلانی از صبح تا شب چه غلطی میکنه که بابام این همه دوسش داره و از تعریف میکنه !

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیام اینه که توی یک مهمونی یهو وارد بشم و دخدرا که دارن میوه پوست می کنن همه دستاشون رو ببرن از خوشتیپی من !!!
و بعد از اینکه یِکَم نشستم ، پاشم حرکت کنم به سمت افق …

 ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ 

یکی از فانتزیام اینه که برای چند سال برم خارج و روی وسایل خونه م پارچه سفید بکشم و وقتی برگشتم بتکونمشون و خاک بلند بشه و منم سریع از موقعیت استفاده کنم و توی گرد و غبار محو بشم

  ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

یکی از فانتزیام اینه که چنتا آدم گردن کلفت اجیر کنم نزدیک افق تا هرکی خواست اون اطراف محو بشه بزنن دهنشو … !
انگار محو شدن تو افق بچه بازیه ؛ زرت و زورت میرن افق محو میشن !!!

منبع:smskhor.ir
kahkeshantanz.blogfa.com



نظرات() 
نوع مطلب : متن های خنده دار  طنز 

تاریخ:یکشنبه 25 خرداد 1393-10:15 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

کارهای خنده دار تو آسانسور

fu4999

 آسانسور , کارهای خنده دار

وقتی در اسانسور بسته میشه با صدای بلند بگین :نترسین.. نگران نباشین ..لازم نیست خونواده هاتون رو خبر کنین چند لحظه دیگه در باز میشه.

    وقتی همه سوار شدید و در بسته شد بلند بگید برای سلامتیه آقای راننده صلوات

وقتی از آسانسور پیاده میشین دگمه همه طبقات رو بزنین… مخصوصا اگه یه عده هنوز تو آسانسور هستن.

به دوست خیالی تون رو جوری که انگار همراه شما هست به همه معرفی کنین و شروع کنین الکی باهاش حرف زدن.

رو به دیوار آسانسور در حالی که پشت تون به همه هست بایستین…اگه شما نفر اولی باشید که سوار شدین به احتمال زیاد بقیه هم همین کارو میکنن

یه دفه بگین : ای وای ..نه .. بارون گرفت… بعدش چترتون رو باز کنین.

از همه آدرس ای- میلشون رو بپرسین و بعد آدرس هاشون رو مسخره کنین.

    در کیفتون رو باز کنین و انگار یکی اون تو هست یواش بگین ..هوای کافی داری؟؟؟

هر کسی که وارد میشه باهاش دست بدین و یه سلام علیک حسابی بکنین و بگین میتونه شما رو جناب تیمسار صدا کنه.

هر از چند گاهی صدای گربه در بیارین.

به یکی از مسافر ها خیره بشین بعد یه دفعه بگین ..ا وه تو که یکی از اون هایی…بعد تا میتونین ازش فاصله بگیرین.

یه عروسک خیمه شب بازی دستتون بکنین و با بقیه مسافر ها از طرف اون حرف بزنین.

هر طبقه که میرسین ..صدای دینگ در بیارین..بعد به یکی از مسافر ها بگین نوبت تو هست …خدا بیامرزتت.

    یه صندلی (تا شو) با خودتون بیارین یه دوربین با خودتون بیارین و از بقیه مسافر ها عکس بگیرین.

    البته اگه دیدین همون پایین تحویلتون دادن به بیمارستان از ما به دل نگیرین.

وقتی چند نفر پشت سرتونن و می خوان سوار آسانسور بشن .. وقتی دستگیره ی درب آسانسور رو گرفتید تا باز کنید سریع دستتون رو بکشید انگار که برق گرفتتون !!فکر کنم بقیه با پله برن !!

وقتی آسانسور به هر طبقه رسید ، اعلام کنید ، مثلا بگید طبقهههههه پنجـــــــــــــــــــم

زیر لب این شعر رو باصدای آروم بخونید دارم میرم به تهرون …دارم میرم به تهرون ….(همزمان بشکن هم بزنید) دادادا دیدام دیمدام دام .. .. بعد هرکی نگاتون کرد ساکت شید ……….تا روشو برگردوند دوباره از اول !!!! l

تا سوار آسانسور شدین یه هات داگ نیم متری از تو کیفتون در بیارین شروع کنید با ولع بخورید همزمان ملچ ملوچ هم بکنید

    وقتی همه داشتن پیاده میشدن بگید: مسافرین عزیز کاپیتان با شما صحبت میکنه به امید دیدار شما در پرواز های بعد..

منبع:pat-o-mat.com



نظرات() 
نوع مطلب : طنز  متن های خنده دار 

تاریخ:شنبه 24 خرداد 1393-11:58 ق.ظ

نویسنده :sheyda @

درد دل دختری با مادرش


مطالب خنده دار

دختری با مادرش در رختخواب

درددل می کرد با چشمی پر آب

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست

زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟

روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از بیست وشش افزون شد

دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته

بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت

خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود

غنچه ی عشقت شکوفا می شود


غصه ها را از وجودت دور کن

این همه شوهر یکی را تور کن!

گفت دختر ،مادر محبوب من!

ای رفیق مهربان و خوب من!

گفته ام با دوستانم بارها

من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها

سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر

مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر

با سعیدو یاسر و ایضا صفر

با سه تاشان رفته بودم سینما

بگذریم از مابقی ماجرا!

یک سری هم صحبت صادق شدم

او خرم کرد آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید

قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج علی اصغر شله

یک زمانی عاشق من شد،بله

بعد جعفر یار من عباس بود

البته وسواسی وحساس بود

بعد ازآن وسواسی پر ادعا

شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم

بعد مانی عاشق هانی شدم

بعدهانی عاشق نادر شدم

بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او

گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!

گرچه من هم در زمان دختری

روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آن که تو را باشد پدر

دل نمی دادم به هرکس اینقدر

خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی

واقعا که پوز مادر را زدی

منبع:سایت تفریحی بیتونه


نظرات() 
نوع مطلب : متن های خنده دار  طنز 



  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3