تبلیغات
قلمرو یک دختر ایرانی - مطالب داستانک

بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه می نگری


Admin Logo
themebox Logo




تاریخ:چهارشنبه 16 مهر 1393-07:00 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

ضربالمثل آقا گرگه عیدت مبارک

هر وقت یك نفر از راه طمع كار خلافی می كند یا به مال كسی دست درازی می كند می گویند «آقا گرگ عیدت مبارك».

روباهی همیشه در باغ خربزه می رفت و به باغبان خسارت می زد. روزی باغبان تله گذاشت و مقداری گوشت هم در آن تعبیه كرد. روباه چون گوشت را سر راه خود دید فهمید كه به همراه آن تله ای هم هست. جرأت نكرد به گوشت نزدیك بشود، برگشت. در راه برخورد كرد به گرگ به او سلام كرد و پس از تعارفات معمولی گفت: «رفیق عزیز چرا پژمرده ای»؟ گرگ جواب داد: «دو روزه غذایی فراهم نكرده ام».

روباه گفت: «من در این جالیز غذای بسیار خوبی تهیه كرده ام اما از بخت بد از خوردن آن محرومم». گرگ پرسید: «چرا!» روباه گفت: «من امروز روزه ام نمی توانم روزه ام را باطل كنم». گرگ گفت: «پس به من نشون بده». روباه گرگ را در مقابل تله برد.

همین كه گرگ گوشت را به دهن گرفت ریسمان تله حلقش را فشرد و دهنش باز ماند. روباه فوری پرید گوشت را از دهن گرگ گرفت و بلعید. گرگ با صدای خفه ای گفت: «تو كه روزه بودی!» روباه جواب داد: «الان ماه را دیدم، افطار كردن بر من واجب شد».

گرگ گفت: «پس من كی ماه را ببینم؟» روباه جواب داد: «ساعتی كه باغبان با بیلش پیش تو آمد تو ماه را خواهی دید!» در این اثنا باغبان با بیل آمد و مشغول كتك زدن گرگ شد.

روباه آواز داد: «آقا گرگ! عیدت مبارك».


منبع: iketab.com



نظرات() 
نوع مطلب : داستانک  پند آموز 

تاریخ:سه شنبه 28 مرداد 1393-11:06 ق.ظ

نویسنده :sheyda @

داستان ماه بهتر است


20 داستان خنده دار از ملا نصرالدین

روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 25 خرداد 1393-10:24 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

داستان کوتاه همسایه حسود

   همسایه حسود,داستان,داستانک

 روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.
در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.
یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد.
وقتی همسایه صدای در زدن او راشنید خوشحال شد وپیش خود فکر کرداین بار دیگر برای دعوا آمده است.
وقتی در را بازکرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت : " هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت میکند که از آن بیشتر دارد ....."

منبع:bartarinha.ir



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 28 فروردین 1393-03:06 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

همه به دنبال یک لقمه نان

پنجاه و نه؛ پنجاه و هشت؛ پنجاه و هفت ...

راننده ی عصبانی که نتواتسته بود به موقع ماشین را از چراغ زرد رد کند، گفت:
"این چراغ لعنتی چقدر دیر سبز میشه"

بعد با مشت راستش روی فرمان کوباند و با عصبانیت زمزمه کرد:
" اگه بتونم قبل از 6 خودمو برسونم سر خط می تونم یه کورس دیگه بیارم بالا. اونوقت، از اون طرف هم می ذارن مسافر ببرم؛
 وگرنه شیف عصر که راه بیفته، دیگه ما رو تو خط راه نمیدن!"

.

.

شش؛ پنج؛ چهار ...

دخترک فال فروش، دوست گل فروشش را از بین ماشین ها صدا کرد:
"سارا! بیا داره سبز می شه!"

سارا نگاهی به چراغ راهنمایی وسط چهار راه انداخت و در حالیکه داشت خودش را به دوستش می رساند، گفت:"
این چراغ چقدر زود سبز می شه! نمی ذازه آدم کاسبی کنه!"

دو دختر در سکوی چراغ راهنمایی وسط چهار راه، کنار آقای پلیس پناه گرفتند...

راننده ی مبهوت شروع به حرکت کرد.


و همه به دنبال یک لقمه نان.


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 28 فروردین 1393-03:02 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

چهار نفر

چهار نفر بودند.
اسمشان اینها بود.
همه کس، یک کسی، هر کسی، هیچ کسی.
کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند، هرکسی می توانست این کار را بکند ولی هیچ کس اینکار را نکرد. یک کسی عصبانی شد چرا که این کار کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد. 
سرانجام داستان این طوری شد هرکسی، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد!!؟

حالا ما جزء کدامش هستیم؟؟؟
نویسنده:ابتهاج عبیدی


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 28 فروردین 1393-02:59 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

باران

پدر با خود نجوا کرد: خدایا مزرعه‌ام تشنه و ترک خورده است، باران بفرست.

مادر زیر لب گفت: خدایا سقف خانه‌ام چکه می‌کند، خودت ما را از باد و باران حفظ کن. 

.

.

کودک اندیشید: باران ببارد چه بهتر، باران نبارد چه بهتر!



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 28 فروردین 1393-02:56 ب.ظ

نویسنده :sheyda @

وصیت نامه الکساندر

پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری 

گردید.
با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر
تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:
من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً
انجام دهید. 
فرمانده هان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت
کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. الکساندر گفت:...
ادامه مطلب

نظرات()